أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
393
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
در آن « 1 » زندان بودند . ديگر روز هر كرا طعام « 2 » آوردند ، همان بود كى يوسف گفته بود . گفتند : تو اين بچه دانستى ؟ « 3 » « ذلِكُما مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي . » « 1 - » گفت : اين علمى است كى ملك تعالى مرا بداد ، به جزاى آنك من بيگانگان را در ملّت مخالفت كردم ، و دين پدر را متابعت كردم . و اين فضلى بزرگ « 4 » است كى ملك تعالى با من كرده است « 5 » ، و با مردمان ديگر [ 93 ب ] كى از علم من بهره يابند . قوله « 6 » : « ذلِكَ « 7 » مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا وَ عَلَى النَّاسِ . » « 2 - » پس چون يوسف بدانست كى اهل زندان او را پسنديدند و صدق و اعجاز او بديدند ، ايشان را بايمان و توحيد دعوت كرد . قوله « 8 » : « أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ . » « 3 - » الى قوله : « يا صاحِبَيِ السِّجْنِ « 9 » . » « 4 - » پس اهل زندان دعوت او را اجابت كردند ، و به انگشت به دو اشارت كردند و گفتند : گواهى دهيم « 10 » خدا يكيست و تو رسول « 11 » اويى به درستى « 12 » و راستى يوسف گفت اكنون كى ايمان آورديد « 13 » ، هر كرا مىبايد بدر شود « 14 » برويد تا او را رها كنم ، كى كليد زندان « 15 » در دست « 16 » من است . و هر كرا مىبايد كى با من باشد ، گو مىباش « 17 » تا وقتى « 18 » كى خلاص ما پديد آيد . گفتند : يا يوسف اگر تو ما را رها كنى توانى ، و لكن چه سود كى ديگر روز بگيرند و بازآرند . يوسف گفت : آفريدگار ما قادرست كى « 19 » صورت شما بگرداند ، تا كس شما را نشناسد . پس « 20 »
--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - طعامى از الوان ( 3 ) - + گفت ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - كرد ( 6 ) - + تعالى ( 7 ) - « ذلك » ندارد ( 8 ) - + تعالى ( 9 ) - از « الى قوله . . . » ندارد ( 10 ) - مىدهيم ( 11 ) - + به حق ( 12 ) - « اويى به درستى » ندارد ( 13 ) - « كه ايمان آورديد » ندارد ( 14 ) - بدر رود ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - بدست ( 17 ) - گو با من باش ( 18 ) - تا آن وقت ( 19 ) - بدانك ( 20 ) - آنگه ( 1 - ) سورهء يوسف / 37 ( 2 - ) سورهء يوسف / 38 ( 3 - ) سورهء يوسف / 39 ( 4 - ) سورهء يوسف / 41